bookmark

معنی پرخاش

پرخاش

جنگ و جدل.
(
فرهنگ رشیدی
, ص284)
sourceLink

با خاى نقطه‌دار بر وزن فرداش به معنى خصومت و جنگ و جدال باشد و آن را به عربى وغا گويند و خصومت زبانى را هم گفته‌اند.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص192)
sourceLink

- جنگ و حرب باشد. مثالش شيخ سعدى فرمايد: بيت چو پرخاش بينى تحمل بيار كه سهلى ببندد در كار زار
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص235)
sourceLink

بر وزن فرداش بمعنى خصومت و جنك و جدال حكيم عنصرى كفته شعر اى شب نكنى اين‌همه پرخاش كه دوش راز دل من چنان مكن فاش كه دوش ديدى چه دراز بود دوشينه شبم هان اى شب وصل آن‌چنان باش كه دوش و بركاس كه رشيدى بمعنى درهم آويختن نوشته همين پرخاش است كه مصحف شده من نيز كفته‌ام شعر هركه خواهد بمن كند پرخاش عاشق و رندم و بكويم فاش و پرخاش‌جو و پرخاشخر و پرخاش‌خواه و پرخاشكر همه بمعنى جنكجو و درين لغت هم عربان تصرّف نموده باى عجمى را عربى و فتحه آن را كسره كرده‌اند و برخاش كويند
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص221)
sourceLink

[اسم‏][فارسی‏]خصومت و جنگ و جدال و وغا و خصومت زبانى.
(
فرهنگ نفیسی
, ص719)
sourceLink

خصومت و جنگ بود .فردوسى گفت: بيت بصد كاروان اشتر سرخ موى همى هيزم آورد پرخاش‌جوى
(
صحاح الفرس
, ص148)
sourceLink

(اسم) خصومت. جنگ. جدال. وغا. جنگ. جدل. نبرد. چالش. غزا. پيكار. آورد. كارزار. رزم. هيجا. ستيز. ستيزه. ¦¦جنگ كردن به سخن و گفتار. مجادله. گفتار از روى خشم و اعتراض. عتاب. معاتبه. خشم.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

جنگ.ابو طاهر گفته: فاش شد نام من بگيتى فاش#مى نترسم ز جنگ و ز برخاش
(
فرهنگ قواس
, ص166)
sourceLink

پرخاشگر

(صفت مرکب) ستيزهكننده. مجادلهكننده. پيكاركننده.
(
لغت نامه دهخدا
, ص566)
sourceLink

پرخاشخر

- يعنى جنگ‌آور و شجاع. مثالش حكيم فردوسى فرمايد: بيت دو پرخاشخر با يكى جنگجوى گرفتند پرسش نه بر آرزوى
(
فرهنگ مجمع الفرس
, ص226)
sourceLink

(صفت فاعلی مرکب) ← پرخاشجو.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

كنايه از جنك‌آور و طالب جنك بود
(
فرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص777)
sourceLink

پرخاشجوى

(صفت فاعلی مرکب) جنگجو. تشنۀ جنگ. نزاعطلب. رزمجو. فتنهجو. ستيزهجو. عربدهجو.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاشخور

با خاى نقطه‌دار و واو معدوله بر وزن پردازگر شجاع و جنگجوى و جنگ‌آور باشد و به حذف واو معدوله هم آمده است به معنى خريد كننده و خريدار جنگ.
(
فرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص192)
sourceLink

(صفت فاعلی مرکب) شجاع و جنگجوى و جنگآور.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاشجويى

(حاصل مصدر مرکب) جنگجويى. فتنهجويى. ستيزهجويى. هنگامهطلبى. عربدهجويى.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاشجو ( parxāc-ju )و پرخاشخر ( parxāc-xar )و پرخاشخور

[اسم‏]و ص [فارسی‏]آراسته شدۀ براى جنگ.و جنگ‌جو و جنگاور.و خريد كننده و خريدار جنگ.
(
فرهنگ نفیسی
, ص719)
sourceLink

پرخاشجويى كردن

(مصدر مرکب) رزم جستن. پرخاش جستن. ستيزهجويى كردن. عربده كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش ساختن

(مصدر مرکب) ← پرخاش كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش كننده

(صفت فاعلی مرکب) آن كه پرخاش مىكند. ستيزهگر.
(
لغت نامه دهخدا
, ص566)
sourceLink

پرخاش آوردن

(مصدر مرکب) سرزنش كردن. خشم آوردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش ديده

(صفت مفعولی مرکب) رزمديده. جنگديده. از كار جنگ برآمده. از كار درآمده در جنگ. جنگ آزموده.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش جستن

(مصدر مرکب) كين جستن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش كردن

(مصدر مرکب) درشتى كردن. مغالظت كردن. تندى كردن. تشدّد كردن. عتاب كردن. معاتبه. توپ و تشررفتن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

پرخاش كنان

(قید مرکب) در حال پرخاش كردن.
(
لغت نامه دهخدا
, ص566)
sourceLink

پرخاش ساز

(صفت فاعلی مرکب) پرخاشجوى. آمادۀ جنگ.
(
لغت نامه دهخدا
, ص565)
sourceLink

ضرب المثل پرخاش

به جایى كه پرخاش جويد پلنگ - سگ كارزارى چه سنجد به جنگ

فردوسى. رجوع به: پنجه با ساعد...، شود.
(
امثال و حکم
, ص387)
sourceLink

چو پرخاش بينى تحمل بيار كه سهلى ببندد در كارزار.

سعدى. نظير: لطافت كن آنجا كه بينى ستيز نبرد قز نرمرا تيغ تيز. سعدى. رجوع به: حلم حق شو...، شود.
(
امثال و حکم
, ج2 , ص636)
sourceLink

پرخاش في الاصطلاح

پرخاش

شَخَطَ (عاميانه).
(
فرهنگ اصطلاحات روز
, ص37)
sourceLink

typography

الحقوق المادية والمعنوية لهذا الموقع محفوظة ل مركز البحوث الكمبيوترية للعلوم الإسلامية ، وأي نشر غير مسموح به يُلاحق قانونياً.